![]() |
![]() |
|
| زندگی کوتاه است! |
|
آدمک نشسته بود، همون آدمک خسته ای که اون روز تو پارک نشسته بود و غصه می خورد می گفت شاید آسمون اون روز خیلی ابری بود که تو رفتی آخه خوب یادشه گفته بودی که هوا ابری که می شه، تو هم ابری می شی ولی هنوز همونجاست بارون هم اومد ولی باز همونجا نشسته دلش نمی خواست بره خیسه خیس شد، ولی نرفت یادت رفته؟ عاشق بارون بود دیگه! الان آدمک کنارمه ساکته مثل خودم دلش هم گرفته ولی لبخندش هنوز هست آدمک خسته خوشروی قصه ما هنوز هم خیره مونده به آسمون منم مثل اون عاشق بارونم اما گاهی می گه کاش بارون نمی اومد تا تو نمی رفتی بعد که می خواد گریه کنه دوباره به آسمون نگاه می کنه و می خنده یعنی دیگه بر نمی گردی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:23 توسط Bita |
|
|
راهی به سوی تو آغاز کرده ام در سفر و گذار از این کلبه دلتنگ و سرد صدای شکستن آینه های غبار گرفته دلم را شنیدی؟ آنجا سفری بود به سرزمین سادگی تو چه دلنشن است این تیرگی های حزن انگیز به من نخند! زمانی که گذشتم از صدای مبهم خویش و از آن احساس پاک اما بی وقت لبخند زدم تا قدرتم را به خویش بنمایانم هنوز هم لبخند میزنم هنوز هم با گذر از آن کوچه ها و خیابانها لبخند میزنم و حسی عجیب و مبهم تمام قلبم را به مسلخ جنون میکشاند من عاشق این نیازهای شبانه ام و عاشق عشق های مانده در خاطرم و عاشق عشق حقیقیِ در دستانم در میان همه این غمها شادِ شادم آزادِ آزاد ... به یادت هستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 دی1387ساعت 13:48 توسط Bita |
|
|
یادم می آید که گم شده بودم به دنبال خودم میگشتم و دوان دوان از پی تو میدویدم صورت برافروحته ات نگاه پر از خشمت و دستان لرزان من از پی ابهام جاده گشتم و گشتم، اما خودم را نیافتم و در آن گم گشتگی سرد تو را دیدم که نزدیک میشدی کششی عمیق بود و اما سرد و طوفان اندوه آمد و دیگر هیچ... از سقوط مبهمم داستان نمیگویم چراکه هنوز خویش را نیافته ام و هنوز در جستجوی رسیدنم شاید روزی باز...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 دی1387ساعت 10:6 توسط Bita |
|
|
دلم میخواست ببینمت که هنوز اونجا وایستادی و داری میخندی. با یه لبخندِ قشنگُ یه آغوشِ باز. من که یادم مونده. نمیخوام هم یادم بره. من از گذشتم شکل گرفتم و نمیشه ازش جدا بشم. آسمون اینجا خیلی سیاه شده. میگن هوا بدجوری آلوده است! اونجا چه خبره؟ منکه میدونم اونجا همه چیز مرتبِ مرتبِ. آخرین بار یادش بخیر. کنار آبشار نشسته بودیم و فقط به صدای آب گوش میکردیم. چه لحظاتی بود! یادته؟ میدونم که یادت نیست. یعنی بهتره که یادت نباشه. اگه الان کنار اون آبشار بودم حتما میپریدم پایین. چه حیف که اونموقع این کارُ نکردم. حالا ببینم هنوز اونجا وایستادی یا نه؟ کنارِ اون نیمکتِ قدیمی و اون درخت بلند؟ نگو نیستی! آخه من فقط همونجارُ بلدم... نگو نیستی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 14:24 توسط Bita |
|
|
یه ستاره بود تو آسمون، دستمو بلند کردم و برش داشتم نگاهش کردم یه غم بزرگ تو چشمای آبیش دیدم صداش کردم ولی خاموش بود نوازشش کردم، حرفی نزد فشارش دادم تا داد بکشه و باهام حرف بزنه ولی باز هم خاموش بود فقط یه قطره اشک از اون چشمهای بیگناهش پایین ریخت به آسمون نگاه کردم ماه گم شده بود و تنها ستاره شب، تو دستهای من بود یه شب سرد بود و یه عمر سرد دستمو بلند کردم و گذاشتمش سرجاش با اون غم بزرگ توی چشمهاش باز نگاهم کرد قطره اشکها از چشمهای معصومش هنوز میریخت ولی اینبار یه لبخند زد و چشمهاشو بست... قلبم گرفت آخ که چه ستاره هایی رو تا حالا از آسمون چیدم ولی نباید میچیدم... یعنی منو میبخشن؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 10:2 توسط Bita |
|
|
با دو دست خالی از عشق دیگه هیچ جا، جای من نیست انگاری هیچ چیزی مرحم واسه این زخمای تن نیست من فراموش شدم ُ تو هنوزم تو نفسامی رفتی بی من، ولی انگار هر جا میرم تو باهامی رفتی گفتی، خاطراتم جای من واست میمونن کاشکی بودی ُ میدیدی دارم از دوریت میمیرم کاش اینطور دوسِت نداشتم که بگم بی تو نمیشه کاش دلت سنگی نبود و دل من مثلِ یه شیشه کاش فقط یه روز دیگه بی تو من، دووم بیارم تا بتونم بازم عشقم تو رُ، رو چشام بذارم ... خواننده: کیارش اشعریون
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آذر1387ساعت 14:5 توسط Bita |
|
|
دیروزِ من از تو سرشار است در آن غربت سرد از حصار دردناک تنم میگریختم صدایت میکردم اما نمیتوانستی بشنوی فاصله های ما زیاد و اجباری دستم را نگرفتی تا چیزی آغاز نشود و من از پشت نگاه پرنفوذت آغاز همه چیز را دیدم و امروز باز هم سرشارم از رویا رویای فردا در کلاس زندگی همزاد تو در مقابل من نگاه پرنفوذت باز تمام وجودم را تسخیر میکند و من باز هم تنها لبخند میزنم و در میان این رویا یک لحظه آسمان را دیدم ابری در برابرم بود سیاهه سیاه پر از غبار و سایه بودن تو بر فراز آن جلوه میکرد گویا شبِ من از نگاه تو رنگ میگرفت و باز من لبخند زدم و آرام روی برگرداندم تا قطره های اشکم آسمان سیاه را بارانی نکنند تو هنوز هستی؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آذر1387ساعت 15:37 توسط Bita |
|
|
دیشب تو آسمون یه در دیدم رو به تو بود اما ترسیدم بازش کنم من و ترس؟! آره من میترسم ولی حس ترس رو خیلی دوست دارم میخوام بپرم از بالای بالا پرش خیلی هیجان داره ولی یه بدی داره اینکه سقوطت رو با تمام وجودت حس میکنی و بر میگردی به پایینه پایین من سرم خیلی سنگین شده با دو تا دستام محکم میگیرمش آخه داره داد میزنه که در رو باز کن!!! نمیخوام بازش کنم آره میدونم که کلیدش رو دارم ولی نمیخوام... اونجوری نگام نکن میدونم که دیگه خیلی دیره دیروز استاد یوگام گفت: " قبل از خوابتون همیشه یه نیم ساعتی فکر کنین. به روش زندگیتون. به خود زندگیتون و اگه اونطوری نیست که دوست دارین از فردا عوضش کنین! " خب آره گفتنش راحته ولی وقتی ندونی زندگی چی هست چه جوری میخوای عوضش کنی؟ هنوز اونجایی؟!؟! بهت میگم اونجوری نگام نکن! من اون در رو باز نمیکنم!!! با من بحث نکن من خیلی خستم سرم داره میترکه ببینم جایی رو سراغ نداری که سرمو خالی کنم خیلی پر شده! دیگه حس میکنم گنجایش نداره!!! وای چه درد بدی داره کاش سرم مثل قلبم بود وسیع!!! قلبمو خیلی دوست دارم آخه همیشه اونه که منو نجات میده بازم که وایستادی! چیه؟ تو هم فهمیدی راه نفوذ به من چیه! آره؟ امان از این قلبم باشه باشه بازش میکنم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 9:10 توسط Bita |
|
|
وقتی درآغوشم میگیری حس میکنم که خیلی خوشبختم گرمای قلبت رو بیشتر احساس میکنم و از آرامشت آروم میشم من قلبم خیلی تند تند میتپه گاهی اینقدر تند که حس میکنم الان از سینم میپره بیرون وقتی خوابی همیشه نگات میکنم و از اون صورت معصومت خیلی چیزها میگیرم مهمترینش عشقه! میدونم که میدونی من هنوز خیلی کوچیکم هنوز راه باید زیاد برم ولی تنهایی نمیتونم دلم میخواد بهت تکیه کنم گاهی خیلی خسته میشم اگه تو نبودی چی میشد؟ من تا حالا به بن بست رسیده بودم آره دارم واسه تو مینویسیم تو همه جا هستی تو رویاهام و تو ذهنم و تو روحم همه جا گاهی حس میکنم منو نمیبینی خودمو نمیگم اون درون پرالتهابم رو میگم باید خودمو بیشتر بهت نشون بدم آخه دلم نمیخواد از یادت برم من و تو خیلی خوشبختیم چون همو داریم نذار هیچوقت دستم سرد بشه من و تو ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 آذر1387ساعت 9:25 توسط Bita |
|
|
آسمان آبی است و من آبی تر از وجودم گل میشکفد و بوی عطرش تو را سرمست میکند از شوق بودنم سراپامستی و یک لحظه هم نمینشینی میچرخی و میخندی و همچو پروانه بر گردم پرواز میکنی از جام عشقم مینوشی و مرا در آغوش میگیری تا حضورم را باور کنی اندوه تو را میفهمم هراست را میدانم هراس از اینکه کسی مرا از باغچه قلبت بچیند ترس از دست دادن رایحه خوش بودنم که زندگیت را روح بخشیده گاهی فراری از هر خشمی و گاهی حتی میترسی که لبخند بزنی گاهی درآغوشت مرا میفشاری و گاهی دورم میکنی گاهی آنچنان آزادم که توان رسیدنت نیست و گاهی آنچنان اسیر که گویا هرگز رنگ آفتاب را نخواهم دید اما عاشقی و من میدانم عشقت جنون لحظه های خستگی ست و سکوتت پر طنین ترین فریاد هستی ست از عمق چشمان مهربانت زندگی را میابم و از گرمای آغوشت امید را هدیه میگیرم لبخند بزن تا افق را در ماورای نیستی باور کنم لبخند تو شادی بخش لحظه های اضطراب و دلهره ست گویا برای هم زاده شده ایم پس به نام زندگی به نام عشق پاکت به نام محبت بیکرانت و به نام تقدس حضورت همیشه در کنارت خواهم ماند آرام و پر از عشق ... دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 13:33 توسط Bita |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا همان ثانیه های تردید است...
همان ضربان قلبی که می خندد تا زندگی کردن را بیاموزد... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|